البته، تعداد زيادي شاغل در حرفهٴ پزشكي در شبهجزيرهٴ اسپانيا وجود داشتند، كه برخيشان معروف يا محبوب و مورد حمايت شاهان يا اسقفان بودند. ولي تنها هنگامي ميتوان به آنان پرداخت كه كتابي نوشته باشند و بر معلومات ما بيفزايند يا در اين راه تلاش كرده باشند. به تكرار آنچه در بخش پيشين گفتم نياز نيست. بهعلاوه پزشكان اسپانيايي كه آثار پزشكي باارزشي از خود باقي گذاشتهاند، كمتر ممكن است توجه موٴلف را جلب نكرده باشند. با اين همه، يكي از وظايف اصلي بررسي او، عمل كردن بهعنوان دعوتكننده است. تو اي خوانندهٴ عزيز، اگر جز اين دوتن پزشكي كه هم اكنون نام ميبرم، كس ديگري را ميشناسي، خواهشمندم معرفي كن.
اولي (و تنها پزشكي كه كاملاً متعلق به سدهٴ چهاردهم است) يوآنس ياكوبي كاتالونيايي است كه تعدادي آثار پزشكي نوشت، از جمله رسالهاي دربارهٴ طاعون (سال 1373)، كه معروفترين اثر در اين زمينه شد. پنج سال بعد رسالهاي عمومي درباب اعمال طب تأليف كرد.
متوني در زمينهٴ چشمپزشكي هم از او در دست است كه از عربي به كاتالونيايي ترجمه كرده است.
پزشك دوم والِسكوس دو تارانتا نام دارد كه گفته ميشود اصلاً پرتغالي است، ولي از اوايل زندگياش تا پيش از سال 1382 هيچ نميدانيم. در آن هنگام وي در مونپليه بود. او بيشتر متعلق به سدهٴ بعدي است، چون دو كتابي كه بهنام اوست، هردو پس از سال 1400 تأليف شدهاند.
اولي رسالهاي درباب طاعون است (1401)؛ دومي رسالهاي عمومي در طب و جراحي كه با نام
فيلونيوم معروف است (1418). اين كتاب بسيار روشن و بهصورتي شايسته تنظيم شده است1 و تا پايان سدهٴ هفدهم شهرت داشت. در آن توصيفهاي كالبدشناسي كوتاهي وجود دارد.
والِسكوس سه مرحله از سوختگي را تشخيص داد.
جالب است كه اين دو نفر (كه دومي واقعاً مربوط به اين عصر نيست) هردو با مونپليه در ارتباط بودند. ياكوبي از حدود 1360، والِسكوس از سال 1382. بهعلاوه، ياكوبي در سال1378 رسالهاش را به شارل پنجم اهدا كردهاست. مونپليه از سال 1382 بهبعد زير نفوذ فرانسه بود. بنابراين، اين دو تن، كه يكي كاتالونيايي و ديگري پرتغالي بود، در حمايت فرانسه ميزيستند.
اين تمام چيزي است كه شبهجزيرهٴ اسپانيا دراثناي آن عصر توانستهاست به ما
عرضه كند!
3. فرانسه. با كنار گذاشتن ژان دو بورگونْي مجهولالهويه، كه ممكن است همان ژان دو بُردو يا جان ماندويل باشد يا نباشد، بهتر است پزشكان فرانسوي را به دو گروه تقسيم كنيم، جنوبي و شمالي. اين تقسيمي طبيعي است، ولي نبايد آن را از هر دو سو دقيق شمرد، چون پاريس در آن هنگام، مغناطيس نيرومندي بود كه جنوبيها را جذب ميكرد؛ همچنانكه مونپليه و آوينيون ـ